تبليغاتX
عاشقهای دل شکسته

عاشقهای دل شکسته

خوش آمدید

نفرين

الهي زنده باشم تا که مرگت را ببينم با دو چشمانم

ببينم سخت گرياني، پشيماني و افتادي به دامانم

ببينم بر زمين خوردي و تنها و گرفتاري

سيه پوش و سيه بختي، پرسشان و عذا داري

هزاران بار در روز از خدايت مرگ ميخواهي

به دست خويش هر لحظه ز عمر خود ميکاهي

الهي که بپردازي تقاص هر چه را کردي

الهي که احتياج افتد، تو را بر رحم نامردي

پشيمان گر شوي حتي، تو را ديگر نميخواهم

اگر همچون گدا حتي، نشيني بر سر راهم

تو را هرگز نميبخشم، فراموشت ولي شايد

که پستان را فراموش و بَدان را خاک بايد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:23  توسط علیرضارفیعی  | 

حقیقتی تلخ

 توی این دنیای خیلی نامرد دختر نابینایی بود که دوست پسری داشت .

دختره دوست پسرش رو خیلی دوست داشت . بهش می گفت :

اگه من دوتا چشم داشتم برای همیشه باهات می موندم .......

یک روز یک نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره .

دختره وقتی تونست دوست پسرش رو ببینه دید اون هم نابیناست .

به پسره گفت : دیگه نمی خوام ببینمت از پیشم برو  !!!!!

پسره وقتی داشت می رفت .

لبخند تلخی زد و با اشک و زیر لب گفت :

 مواظب چشمای من باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:22  توسط علیرضارفیعی  | 

عشق چیست؟ هوس چیست؟

 

 

 

 

با سلام خدمت دوستای خوبم من علیرضا 2۰ ساله هسنم

 

که میخواستم خودم و دوستانی که مثل من دنبال عشق واقعی هستند نظراتشونو

درباره عشق بگن تا با تبادل نظر بین هم بتونیم عشق واقعی که در بین هم سن و

سالهای خودم کم رنگ شده به بحث بپردازیم.من نمیخوام این جا بحث مذهبی با

کسی بکنم .چون می دونم که عده ای از دوستان عشق واقعی رو فقط مختص به

خدا می دونند که من این قضیه رو رد نمی کنم ولی من در این وبلاگم منظور

 دوستیهای بین دخترا و پسرا است که اکثر اوقات هوس با عشق جابجا میشه.

 من میخواستم دوستان به من کمک کننده که بفهمم عشق واقعی رو چه جوری

باید پیدا کنم؟دوستانی که در این رابطه میتونن من و امثال من را راهنمایی بکنن

 خوشحال میشم در نظرات ما را یاری کنند.

 

به امید روزی که عشق واقعی را بفهمیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط علیرضارفیعی  | 

سرخ غروب

قلبم را

 

به دریا ها می بخشم

 

خون رگانم را

 

به آسمان

 

منتظرتم

 

شاید که تو

 

بازگردی

 

از همان جاده سرخ غروبی

 

که رفته ای .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط علیرضارفیعی  | 

قالب وبلاگ

قابل توجه علاقه مندان به قالب وبلاگ

برای دریافت قالب وبلاگ نظر دهید و ایمیل خود رانیز بدهید تا قالبها را به ایمیلتان بفرستیم.

 

                             نظر یاد تان نرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 5:16  توسط علیرضارفیعی  | 

و اين بار

روز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....

------------------------

او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را

 

-----------------------

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد

 

----------------------

عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم

-----------------------------

 

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

----------------------------

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

----------------------

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه

 

------------------------------

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:0  توسط علیرضارفیعی  | 

مسافر سرزمين تنهايي

باغبون خسته سکوت کرد... ديگه نمي خواد باغبون باشه، مي خواد مسافر سرزمين تنهايي باشه... ياد گل باغ، اما تو ذهنش بود... گلي که با وجود تمام مهربونياش، زيبايياش، اما خارهايي داشت که گهگاه دست باغبون رو زخمي مي کرد و بي خبر بود که دل باغبون رو خون مي کنه... گلي که بعد از فرو کردن هر خاري به دست باغبون عذر مي خواست و باغبونم هر بار مي پذيرفت...

بار آخرم باغبون پذيرفت و سکوت کرد... اما نفهميد چي شد که گل، باز عصباني شد... و باغبون خاموش شد و حالا مي خواد که بره، شايد خواست گل هم همينه... صداي قدمهاي باغبون ديگه جوون و محکم نيست، حالا ديگه صداي قدماش آروم و با طمأنينه هست... اين اون با غبوني که روز اول وارد اين باغ شد نيست...

نيم نگاهي کرد به گل و او رو سپرد به خالقش و خوب مي دونست که باغبون تازه در راه...

در باغ رو باز کرد و شد مسافر سرزمين تنهايي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:56  توسط علیرضارفیعی  | 

در آوار خونين گرگ و ميش

 

 

ديگر گونه‌ي مردي آنک،

که خاک را سبز مي خواست...

و عشق را شايسته ي زيباترين زنان

که اينش

به نظر

هديتي نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشايد.

چه مردي! چه مردي!

که مي گفت

قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشير عشق

در خون نشيند

و گلو را بايسته تر آن

که زيباترين نام ها را بگويد.

و شير آهنکوه مردي از اين گونه عاشق...

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه‌ي آشيل در نوشت.

رويينه تني که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهايي بود.

«آه، اسفنديار مغموم!

تو را آن به که چشم

فرو پوشيده باشي!»

«آيا نه

يکي نه

بسنده بود

که سر نوشت مرا بسازد؟

من

تنها فرياد زدم

نه!

من از فرو رفتن

تن زدم.

صدايي بودم من

- شکلي ميان اشکال

و معنايي يافتم.

من بودم

و شدم،

نه زان گونه که غنچه اي

گلي...

يا ريشه اي

که جوانه اي...

يا يکي دانه

که جنگلي

راست... بدان گونه

که عامي مردي

شهيدي؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بينوا بندگکي سر به راه نبودم

و راه بهشت مينوي من

بُزروِ طوع و خاکساري نبود...

مرا ديگرگونه خدايي مي بايست

شايسته آفرينه‌اي

که نواله ي ناگزير را گردن کج نمي کند.

و خدايي

ديگرگونه

آفريدم».

دريغا شير آهنکوه مردا

که تو بودي،

و کوهوار...

پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار

مرده بودي.

اما نه خدا و نه شيطان!

سر نوشت تو را

بتي رقم زد

که ديگران

مي پرستيدند.

بتي که

ديگرانش

مي پرستيدند.

«شاملو»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:52  توسط علیرضارفیعی  | 

شب نفرت من

 

داستان ما از يک شب شروع شد

شب لذت تو

شب نفرت من

از يک شب گرم و شرجي

سواحل درياي خزر

ياد داري؟

و تمامي لذت تو تا به سحر

نفرتم را تکميل کرد

و اينگونه بود که تنها برگشتم

و تو نيز آمدي

تا با تکرار

نفرتم را دگرگونه کني

و کردي

که ناخواسته پا در زميني نهادم

که نه تنها ياريِ برد

توان تساوي هم نداشتم

و اينچنين شد که خيلي به هيچ باختم

و نفرت سراسر وجودم

رنگ دگري گرفت

و عادت ...

اين مرض ناعلاج

تماميتم را فرا گرفت

و رفته رفته پا در قايقي نهاديم

که آنسو تو به بيراه

و من به راه پدال زديم

در استخر محصور شده‌ي عشق

و عشق ...

مثل عکس فوري

سياه و سفيد

سه در چهار

بدون آرايش

چاپ شد

تکثير يافت

و تو ...

هنوز در خوابي

تمامي قايموشک بازيهايم

سـُـک سـُـک گفته شد

و دگر هيچ جاي قايم شدن نداشتم

که تو نيز چشم گذاشتي

و من حتي در اين بازي ساده‌ي کودکانه نيز باختم

دينام محبت!

دگر شارژ نکرد باطري عشق را

و گارانتي فرجام هم، بي جام ماند

در اين بازي يکطرفه‌ي خيلي به هيچ

مرغ عشق

با پياز حسرت

و زردچوبه‌ي بي لطفي

سوخت و سوخت

در آتش نفرت

و نيکي را در شب

به بهانه اي ارزان فروختيم

و در صبح، گران خريديم

و من نيز ...

به بهانه اي

در سالگرد يک شب گرم و شرجي معامله شدم

پاشيدگي٬ گريه

با يگانگي، خنده

تعويض شدند

و من در اين تعويض

در رختکن تنهايم لخت ماندم

منهم زيبا ميشدم

اگر و فقط اگر

جلوي آيينه مي نشستم

خط چشم «بنژوي حسرت» ميکشيدم

ريمل «اور غم» به مژه هايم ...

و خط لب جدايي مي کشيدم

رژ لب بوسه ات تمام شده

وگرنه منهم زيبا ميشدم

و تو ...

تو

هنوز در خوابي

و سوت بيني تو در خواب

سوت پايان بازيم بود

اي کاش هيچ سوتي به صدا در نمي آمد

اي کاش جاده نبود

شمال نبود

خرداد ماه و

رحلت امام نبود

حساب جاري اشکهايم

در بانک جدايي بسته خواهد شد

با واريز اشارت تو

اما واريز تو ...

واريز تو ...

سوت ميزنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:50  توسط علیرضارفیعی  | 

دلتنگیام

 دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ

مسافر یک جزیره (دور تادور آب) من باشم و یک دل و یک خدا

من باشمو تمام تنهاییهایم من باشمو لحظه های مقدس نیاز

من باشم و منو منو منو منو ..... خدا و بس./

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:20  توسط علیرضارفیعی  |